خرید بک لینک
تو این حال و هوا و اسفند کرونایی دوباره رو اوردم به وبلاگ نویسی. البته هنوز سرکار میرم ولی عید اسال رو دقیقا تعطیل هستم و خونه م.دیروز امیرعلی د اومده بود مطب. شیش ساله، بسیار مودب، باهوش و با نمک. حین کار میگه بهم خانوم دکتر ممنون که دندونامو درست میکنی! الهی فدات شم چقد با شعوری تو آخه. کاغذ کاربن گذاشتم میگم بجو میگه این چیه میگم آدامسه. میگه میخوام بترکونمش! حین کار به مامانش گفت برام بستنی میخری؟ گفتش اگه خانوم دکتر اجازه بده،آره؛ دو دقیقه بعد به مامانش میگه میشه شما بری بیرون؟ من اینجا راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 13:24

آه، ای اسفند کرونایی... باید تو را دود کرد...تو این حال و هوا و اسفند کرونایی دوباره رو اوردم به وبلاگ نویسی. البته هنوز سرکار میرم ولی عید اسال رو کاملا تعطیل هستم و خونه م.دیروز امیرعلی د اومده بود مطب. شیش ساله، بسیار مودب، باهوش و با نمک. حیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 21 فروردين 1399 ساعت: 16:06

دوازده هفته بود که شروع کرده بودم به خوندن برای امتحان تخصص که احساس کردم خوندنش بی فایده ست و تاثیری تو زندگیم نداره شاید. گذاشتمش کنار. امروز روز دومیه که گذاشتم کنار. ته دلم هنوز قیلی ویلی میره که بخونم. کتابام دارن بهم چشمک میزنن. دلم برای خوندن میره. ولی آیا می ارزه به سختی های راه و تحمل استرسش؟ نکنه تا آخر عمرم همینطوری بمونم و هی دلم ضعف بره برای درس خوندن؟ چیکار کنم؟ خدایا دلمو به نقطه ی رشدم متمایل و علاقه مند کن و اگه راهی رو انتخاب کردم دلمو به اون راه راضی و آروم کن.

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 10:31

دریاب دمی...تصمیممو گرفتم خیلی با سیدمصطفی صحبت کردیم. نتیجه ش این شد که تخصص خوندن انقدرا هم هدف بزرگی نیست برای زندی که به خاطرش همه ی هدف های دیگه م رو تعطیل کنم. هدف های دیگه م چیاست؟ به جز کار؟ ورزش، زبان، حادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 10:31

مهمون داریم چه مهمونی!نرگس و همسرش از دیروز مهمون ما هستن. همسرش مسابقه ماساژ داره و خودش هم اومده همراش. میخوان برای عروسیشون خرید کنن.دیروز مطب بودم.-بازم کار خانم "با.." به گیر و گره خورده. تراش روکش دادم و الهی شکر خیلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 10:31

اینا یه خانواده بودن. چهارتا خواهر و برادر قد و نیم قد. فاطمه ی دوازده ساله با چادر مشکی و حسابی محجبه که محدثه ی شیش ماهه رو داده بودن بغلش! وقتی آقای دکتر میخواست براش کار کنه کلی خجالت کشیده بود و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 10:31

کف کفش جدیدش سفته تق تق صدا میده، امشب برگشته خونه میگه این کفشه رو میپوشم حس میکنم آقاحسینی ام!

پی نوشت یک: اهل دل میدونن چی میگم.

پی نوشت دو: از جهت میزان شناخت مصطفی از اساتید من!

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 10:31

اون موقع ها فکر میکردم یه روزی بلاگفا پیشرفت میکنه میتونیم کامنت رنگی بذاریم، فونتشو تغییر بدیم. الان ما کجاییم تصوارتم کجاست.

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:20

به زندگی خودتون و اطرافیانتون نگاه کنید، هرکسی یه جور مشکل داره، یکی فقیره، یکی مریض داره، یکی همسر خوب نداره، یکی عزیزیو از دست داده، یکی غریبه یکی دوره، یکی فرزندش خوب نیس و... زندگی بی مشکل نمیشه، خدا این دنیا رو برای ما اینجوری ساخته. اگه روزی رو تصور میکنی که مشکلات الانتو نداشته باشی، چه جور مشکلیو ترجیح میدی داشته باشی؟

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 6:34

آنلاین میشم میبینم در هر ثانیه چقد وبلاگ تو بلاگفا به روز میشه. دوستای من از بلاگفا رخت بربستن یا من و همسنام زیادی پیر شدیم برای وبلاگ نوشتن یا چی؟!

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 6:34

از اولشم اینجا رو ساخته بودم که روزمره هامو بنویسم. شروع میکنم ببینم خدا چی میخواد.

یه همسایه ی خوب داریم اینجا که اومدیم که از برکات این خونمونه. خیلی ماهه خیلی. امروز صبح با هم رفتیم مکتب القرآن. چقدر عالی بود. چه کلاس اخلاق خوبی. چه آدمای با صفایی. چه فضای دلپذیری. چقدر همه فرهیخته و کتابخون. چقدر همه جوون و نوجوون. حال کردم اصن. اومدم خونه ناهار گوجه بادمجون درست کردم. دو قسمت هاوس دیدم. سی چل صفحه ملت عشق خوندم. الانم با مصطفی بحثم شده سر شام :|

پی نوشت: فک کنم باردار باشم. نگرانم.

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 6:34

گفتم بیام بنویسم شاید وقت نکنم دیگه امروز بیام. صبح قرار بود برم موسسه ابرار کلاس که کنسل شد. سه قسمت هاوس دیدم و به کارای خونه سرو سامون دادم. بلیط تئاتر خریدم بریم امشب تئاتر. منو مصطفی و زهرا. تئاتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 6:34

چقدر خوبه بی مناسبت به هم کادو بدیم و چقدر کادوی پریشب زهرا حالمو خوب کرد و چقدر بهش نیاز داشتم و امروز که گوشش میکردم چقدر فوق العاده بود این آلبوم مدونای دنگ شو.

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 6:34

خدا رو شکر که یه خانومم. واقعا از ته قلبم از کار کردن بدم میاد و این که مث یه ملکه بشینم خونه و به کارای مورد علاقم بپردازم برام دوس داشتنی ترینه.

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 6:34

از اوایل نوجوونیم عاشق اطلاعات جمع کردن درباره ی دکور خونه ها بودم. عاشق دیدن انواع عکسای دکور منزل و محل کار. شناختن انواع سبک ها. لذت بردن از مدل های ویکتوریا. اما حالا که دارم خودم زندگی میکنم میبیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین پاکدل تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 6:34

صفحه بندی